خرید بک لینک
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:

<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 2:43

بیست روزی هس که ریلیشن رو ندیدم.

منم دلم براش تنگ شده منتها امروز بعد از افطار انقد بر من ضعف مستولی گشت و بی حال شدم که هر جوری حساب کردم دیدم نمی تونم افطاری باهاش بیرون باشم. شایدم برم نمی دونم.

هنوز خونه پیدا نکردیم. شرایط یه طوریه که نمی تونم خیلی خودمو اذیت کنم. می گم هرچی پیش بیاد. اعصاب ادم مهمتره فقد ما که نیستیم. یا هر کسی گرفتاری خودشو داره.

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 8:39

دیشب خونه رو تمدید کردیم. ینی صابخونه زنگ زد و بابا رفت و قضیه اکی شد.

بیخیالی بابا بخاطر این بود که می دونست صابخونه علاقه داره ما بشینیم.

قرار شد بعد ماه رمضون بگیم یکی بیاد دیوارهارو تمیز کنه. دیشب ریلیشن نرسید به من زنگ بزنه. بهش گفتم عیب نداره وحی منزل که نیست گفت چرا هست.

منم باید پرده های اتاقمو بشورم و یه سری تمیزکاری.

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 8:39

دوستم پیام داد چه خبر حال احوال نمی گیری. حسش نبود بگم نه که تو می گیری. گفت چی شد کات کردین؟ چون اخرین بار که چت کرده بودیم و ما تو کات بودیم بهش گفتم کات شده. قرار شد بعدا براش بگم البته من قراری نذاشتم خودش چیزی نپرسید. می دونی اینا عادت کردن من براشون تعریف کنم این سری گفتم کنار باشم ببینم خو

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 8:39

بحثمون شده یه دو روزی هست.

امشبم که حرف زدیم یه کم بغضم ترکید ولی خودمو کنترل کردم. فقد می دونم انرژی ندارم خسته ام. این وسط ریلیشن هم پی بحث قبلیو می گیره. بابا ول کن

نظرم اینه هر وقت رفت خونه تکست بدم بگم کات کنیم. اعصابم نمی کشه

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 8:39

ماه رمضون رو دوست دارم ولی تنها مشکلم بهم خوردن خوابمه امسال که اصن روند طبیعی نداره. یه بار ساعت ۶ خابم می بره یه بار هفت و نیم یه بارم بعد سحری.

البته این یه هفته که روزه نیستم بیشتر بهم خورده.

یه روزش با خواهرم رفتیم بیرون که پرینت بگیره. خیلی هوا گرم بود. به ریلیشن نگفتم، نمی خاستم بعدش بیاد بگه چطور می ری بیرون ولی با من نمیایی. خب افطاری رفتن با ریلیشن می شه خیلی دیروقت و حس توجیه کردن مامان رو ندارم.

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: دوشنبه 22 خرداد 1396 ساعت: 6:55

روزه می گیرم ولوام. شبا هم بعد افطار مشغول کارای تایپ می شم. اصن فک نمی کردم امسالم این مدلی باشه. برآوردم می خواستم کتاب بخونم، با اینکه می خونم ولی کمه. قبل ماه به ریلیشن گفتم که نمی تونیم قرار بذاریم و دلخور نباشه. می خواست شنبه قرار بذاره که گفتم نه. حس این که یه ساعت قبل اذون هلک هلک حاضر شم

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 10:16

برام تفاوتی نداره طرف روزه می گیره یا نه. خب نگیره به درک. هر کیم روزه می گیره خب بگیره بازم به من چه

ولی شیر کردن عکس صبونه و ناهار تو استوری و اینستا به نظرم یکی از چیپ ترین کارای مردمه

اینا همونایین که یه بطری شامپاین داشته باشن کنار اون عکس می گیرن که بگن ما هم بعله !

یه کارایی هنوزم برای من چیپه وقتی می بینم که چقد مردم عقده ای ان و تو این چیزا گیر کردن

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 10:16

اخر این ماه اسباب کشی داریم.

دیشب استرس زا بود. صابخونه اومد و بالا و ...

نتونستم با ریلیشن تلفنی حرف بزنم. حس می کنم یه روز که باهاش تلفنی حرف نمی زنم دلم براش تنگ می شه.

عجیبه ؟ یا مسخره؟ نمی دونم

باید یه سری وسایلمو مرتب کنم که برای جمع کردن راحت باشم.

کتاب سه گانه نیویورک قشنگ بود. کارای پل اُستر همیشه خوبه.

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 10:16

قراره ریلیشن فردا بره قزوین یونی بابت پایان نامه اش. قبلش بره دنبال دوستش که دختره (دیدمش طرف رو) و با هم برن یونی. هر وقت اسم این دوستش یا فلان دوست متاهلش که خانمه میاد به این فک می کنم اگه هر کسی دیگه ای جای من باشه تیریپ حسادت بر می داره و دعوا می کنه ولی از اولش مشکلی نداشتم. چرا باید به دخت

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 10:16

هنوز خونه نیافتیم.

بابا یه کم بهتره بگم خیلی بی خیاله.

اصن از بعد خبر ندارم. دوس دارم برم قرنطینه روحی. ریلیشن شبا زنگ نزنه و از هم بی خبر باشیم. تا بعد ماه رمضون و ...

ارزوی مسخره ایه. چون تو غار رفتن دوس نداره و این قضیه حذف شده

امشب که زنگ زد حواسم تو پذیرایی بود بهش گفتم تمرکز ندارم و قطع کردیم.

دلم نمییاد بگم یه وقتا می خام کسی کاری به کارم نداشته باشه.

کاش یکی یه ماه بعد رو برام پیش بینی می کرد

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 10:16

مامان دوشنبه رفت کربلا. منم رفتم کلاس برگشتم دیدم خواهره غذا گرم نکرده. دپ شدم. یه ناهار هل هلی خوردم خیلی بهم فشار اومده بود. بغضم ترکید زدم زیر گریه. ریشلنمم گفت الا و بلا بیا امروز عصر بریم بیرون حال و هوات عوض شه. در فکر این بودیم کجا بریم گفتم بریم پل طبیعت. رفتم دوش. چون ناهار درست درمونی نخ

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 21:26

روز چهارمیه که مامان نیست. چه زود می گذره. دیروز ناهار جوجه کباب گذاشتم. فک کنم اگه غذا نذارم خواهره هیچی نمی خوره. شبیه مامان ها یا بهتره بگم کسی که باید این مدت مراقب انرژی بقیه باشه شدم. دیشب منتظر زنگ ریلیشن بودم خبری نشد رفتم شام. وسط شام زنگ زد که جواب ندادم پیام زدم سر شامم موقع برگشت می حرف

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 21:26

روز قبل خاله پیام زده بود می خاستم اش بپزم جمعه ولی بچه ها نیستن. فردا می تونی بیایین؟

منم رد دادم.

شما اش پشت پا درست کن بیا در خونه. خونشونم انقد دور شده حسش نیس پاشم برم تا قلهک. البته اصن ازشون توقعی ندارم

در کل مامان ما رفته کربلا ولی خبری از آش پشت پا نیست!!!

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 21:26

خاله تلگرام گفت عصر میام هستین گفتم اره. ظهری که بابا اومد منتظر بود طبقه بالایی بیاد بره برای سرویس کولر. (از وسط خونشون پذیرایی باید رد شی تا برسی به در پشت بوم) تا مرده اومده بهش گفت و اونم گفت خودم سرویس کارم برات ردیف می کنم. شکر خدا همون موقع کولر رو نیم ساعته درست کرد. کلی اذیت کردیم بابا ر

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 21:26

خب دیگه روزای اخره و مامان فردا میاد. دیروز تلفنی ریلیشنم گفت شب بریم دور دور جشن ولی باید از مراسم ختم برگردم. گفتم باشه. کلاس رفته بودم خسته اومدم دراز بکشم که خوابمم نبرد و مجدد بهم زنگ زد و گفت قراره فلانی باخانمش بیاد. زشت می شد بگم نه. اخه من دوس ندارم ادمای جدید رو تو سفر یا توی ماشین بشن

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 21:26

تو این یه هفته ای که مامان نبود تلفن اصن زنگ نخورد یکی بگه خرت به چند منه. نه اصن بگه جای مامانت خالی نباشه.

ریدم تو این فامیل.

بعدا به مامان می گم به هر کسی که تو تلگرام خدافظی کردی اینا انقد نفهم و بی شعور بودن که یه تلفن نزدن به بچه هات.

کمک هاشون پیش کش. خالهه که ته هنرش این بود یه چس مثقال اش درست کنه بیاره اونم بعد روز چهارم! که مثلا بعدا بگه من سر زدم!

البته ازشون دست شستم توقعی ندارم ولی بقیه که نمی مردن یه تلفن بزنن؟

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 21:26

مامان برگشت. ماجرای روز قبل اصن نمی خوام بنویسم که یه روزی برام یاداوری باشه.

خسته ام. خیلی زیاد. فقد همین

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 21:26

یه شنبه ای ساعت هفت قرار شد با هم بریم برای فورجی کردن سیم کارت. ایستگاه امام خمینی که بسته بود.

گفت بریم چارسو. چقدم حواسمون بود طبقه پایینی اون یارو دیجی لند ما رو نبینه. (داستان داره اخه)

خلاصه نمایندگی پیدا کردیم و سیم کارتامون فورجی شد. حتی من سیم کارت رو که به اسم خواهرم بود به اسم خودم زدم. ازمون پول نگرفت.

هر دو متعجب و البته در دل شادمان که کارمون فیری انجام شد.

برچسب: نویسنده: آدرین پورحسین تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 21:26

صفحه بندی